تبليغاتX
خرمگس

 

قرص هایم را میخورم

شاید که رویاهایم را فراموش کنم

قرص هایم را میخورم

شاید که رویایی تازه پیدا کنم

من به جای هردومان دیوانه ام

تو به جای هردومان زندگی کن

+ نوشته شده در ساعت 18:28 به قلم خرمگس |

 

شیطان

سالهاست که میخواهد سجده کند

آدمی نمیبیند اما

+ نوشته شده در ساعت 17:17 به قلم خرمگس

کاش این همه آواره نمیشدیم تا بفهمیم

زندگی جز خنده هایش چیزی ندارد

کاش همان ابتدا یک نفر می گفت

که دیگر لازم نیست کسی پیامبر شود

+ نوشته شده در ساعت 23:45 به قلم خرمگس

گمان میکنم سه سال شده که مرده ام. مرگم را اما هیچ کس باور نکرده حتی همین جسد بیچاره ام که هر روز با هزار زحمت بلند میشود و تمام تلاشش را میکند که زندگی کند. راه میرود غذا میخورد میخندد و حتی گاهی که خیلی دلش گرفت مثل بقیه آدمها زیر لب ترانه ای قدیمی میخواند و سیگاری میکشد. من هم این پایین گاهی میخوابم گاهی به این بیچاره نگاه میکنم و از سر ترحم میخندم. میدانم دیگر به وجود هم احتیاجی نداریم او به روزمرگی عادت کرده و من به مرگ.

+ نوشته شده در ساعت 2:8 به قلم خرمگس

میدانی

آن تصویر کوچک

زیباتر از رویاهایی بود

که من تمام این سالها - با هزار زحمت - پنهانشان میکردم

+ نوشته شده در ساعت 0:30 به قلم خرمگس

به گمانم خدا از بلندی ناله ی این مردمان کر شده

و از ترس آه و نفرینشان سر به بیابان گذاشته

که دیگر حتی محض خودنمایی هم که شده

سری به این جهنمی که خود ساخته نمیزند

+ نوشته شده در ساعت 16:53 به قلم خرمگس

 

یکی اینجا کنارم نشسته

طوری که انگار کشف بزرگی کرده فریاد میزند :

" من میدونم خدا از ما متنفره "

+ نوشته شده در ساعت 1:54 به قلم خرمگس

با سکوتم

صبر تمرین میکنم.

+ نوشته شده در ساعت 15:40 به قلم خرمگس

 

من گمان میکردم

دوستی همچون سروی سر بلند

چهارفصلش همه آراستگیست

من چه میدانستم

هیبت باد زمستانی هست

من چه میدانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ میزند از سردی دی...

پ.ن : شاعرش را نمیشناسم.

+ نوشته شده در ساعت 14:38 به قلم خرمگس