تبليغاتX
خرمگس

مغزم

سالهاست که عفونت کرده

چرک های پرخونش را

هر روز جلوی چشمانم میبینم

و به ناچار لبخند میزنم!

+ نوشته شده در ساعت 22:4 به قلم خرمگس |

ای آدمها

آزارم میدهید

اما

عزیزتان میشمارم

نزدیکتان میبینم.

هنوز عاشقتان هستم!

+ نوشته شده در ساعت 23:36 به قلم خرمگس |

ای کاش جایی میشناختم

جنگلی انبوه دور از دسترس آدمها

یا چیزی شبیه آن

خسته که میشدم فرار میکردم به آنجا!

کلبه ای میساختم و تا ابد زندگی میکردم!

+ نوشته شده در ساعت 23:17 به قلم خرمگس |

اگر خدا در محله ی ما خانه داشت حتماً همه ی پنجره های اتاقش را شکسته بودیم!

+ نوشته شده در ساعت 0:29 به قلم خرمگس

خاطرات همیشه آزارمان میدهند

چه آنها که یادمان می آیند

چه آنها که یادمان نمی آیند.

+ نوشته شده در ساعت 23:59 به قلم خرمگس |

اینجا جای یه چیزی (کسی؟) خالیه!؟

+ نوشته شده در ساعت 22:37 به قلم خرمگس |

صدایت را لا به لای قطرات باران میشنوم

اینچنین عاشقانه با که سخن میگویی؟

+ نوشته شده در ساعت 23:4 به قلم خرمگس |

هر روز کثیف تر از دیروز.  (دینگ دینگ)

+ نوشته شده در ساعت 23:34 به قلم خرمگس |

اینقدر از دستت ناراحتم که میتونم فراموشت کنم.

+ نوشته شده در ساعت 23:37 به قلم خرمگس |

چه زیباست

برق چشمانت

آن هنگام که

جان کندنم را نظاره میکنی!

بگذار در چشمانت بنگرم.

+ نوشته شده در ساعت 23:59 به قلم خرمگس

سرش را تکان میدهد و با قیافه ی متفکری که به خود گرفته میگوید:

این ماه مبارک هم تمام شد و ما هنوز هیچ تغییری نکردیم!

و من با تمام وجودم دوست دارم تمام محتویات شکمم را روی صورتش بالا بیاورم!

+ نوشته شده در ساعت 23:54 به قلم خرمگس |

اگه بهت بگن تا فردا بیشتر زنده نیستی تا صبح چه غلطی میکنی؟!

از من میشنوی بگیر بخواب.

+ نوشته شده در ساعت 19:57 به قلم خرمگس |

از حوصله ی شما بیننده ی گرامی کمال تشکر را داریم!!

+ نوشته شده در ساعت 1:4 به قلم خرمگس |

دستم را بگیر

نجاتت میدهم

باور نمیکنی؟

احمق نباش!

دستت را به من بده

غرق میشوی!

هنوز از دستانم میترسی؟

+ نوشته شده در ساعت 21:17 به قلم خرمگس

اگه نمیتونی گاو باشی حداقل گوساله بمون.

+ نوشته شده در ساعت 21:14 به قلم خرمگس |

خدایا!

صبر بده!

آمین!!

+ نوشته شده در ساعت 19:47 به قلم خرمگس |

 باور کن عزیز من

گاهی آدمیزاد خودش حماقت رو انتخاب میکنه و از این انتخاب لذت میبره!

 

پ.ن: نظرات پست قبل واقعاْ برام جالب بود!!

+ نوشته شده در ساعت 19:27 به قلم خرمگس |

ای آدمیان!

خدای شما

مرد ابلهی است

کوتاه قد و چاق

با سری تاس و ریش هایی سپید

که حماقت به خوردتان میدهد

چگونه میپرستیدش؟

+ نوشته شده در ساعت 14:37 به قلم خرمگس |

هر کس راهپیمایی نکند خر است!!

+ نوشته شده در ساعت 21:34 به قلم خرمگس

اعتماد....!؟!

+ نوشته شده در ساعت 20:47 به قلم خرمگس |

این نگاه های سنگینت خیلی آزارم میدهد دل انگیز!

+ نوشته شده در ساعت 20:47 به قلم خرمگس |

این روزها دلم خیلی برای خودم میسوزه!!

+ نوشته شده در ساعت 23:37 به قلم خرمگس |

عکس تکی هر جوری که باشه بازم قشنگ نیست.

حالا تو باور نکن!

+ نوشته شده در ساعت 20:25 به قلم خرمگس |

چگونه بالهایم را به اسارت گرفتی؟

+ نوشته شده در ساعت 15:29 به قلم خرمگس |

عزیزانم!

گاو نباشید شاید که رستگار شدید!

+ نوشته شده در ساعت 19:43 به قلم خرمگس |

این سیب را

برای تو خریدم نازنین

از شیطان

به قیمت صداقتم.

شیرین است طعم اولین گناه؟

+ نوشته شده در ساعت 23:47 به قلم خرمگس

یه کم اعتماد به نفس برای هر آدم سالمی لازمه!

+ نوشته شده در ساعت 23:36 به قلم خرمگس |