تبليغاتX
خرمگس

محبت

بی شک روشن ترین نشانه ی من است .

+ نوشته شده در ساعت 1:45 به قلم خرمگس |

من نه عشق را حرام کرده بودم

و نه بوسه را !

+ نوشته شده در ساعت 0:32 به قلم خرمگس

ای آدمیان!

سعادتمندترین شما کسی ست که قدر رویاهایش را میداند!

+ نوشته شده در ساعت 23:54 به قلم خرمگس |

زندان شاهکار خودتان است !

کسی برای خلقش از من اجازه نگرفت .

+ نوشته شده در ساعت 0:17 به قلم خرمگس |

یک عمر هم که کرکس ها را پرستش کنید به جنازه هایتان رحم نخواهند کرد!

+ نوشته شده در ساعت 14:45 به قلم خرمگس |

این اشک ها هدیه ی ورودتان به این دنیاست.

قدرش را میدانید؟!

+ نوشته شده در ساعت 0:32 به قلم خرمگس |

از چشمانتان پیداست چه میخواهید!

گریه چیزی را عوض نخواهد کرد!

لااقل با چشمانتان صادق باشید.

+ نوشته شده در ساعت 23:47 به قلم خرمگس |

گوسفندان را رها کنید!

امروز یک الاغ قربانی کنید برایم!

+ نوشته شده در ساعت 1:17 به قلم خرمگس |

ای آدمیان!

بهترین شما فقط وسیله ای برای کمک به ناتوانترین است!

+ نوشته شده در ساعت 11:5 به قلم خرمگس |

وجدانتان را از روح خودم آفریدم.

شاید که روزی به کارتان بیاید!

+ نوشته شده در ساعت 16:46 به قلم خرمگس |

چشمانتان را قدرتمند آفریدم!

سازنده و نابودگر!

باز هم انتخاب با شماست!

مراقب باشید!

+ نوشته شده در ساعت 21:48 به قلم خرمگس |

فراموشی نعمت بزرگیست!

همین برای از یاد نبردن خدایتان کافیست!

+ نوشته شده در ساعت 21:43 به قلم خرمگس |

ای آدمها

آزارم میدهید

اما

عزیزتان میشمارم

نزدیکتان میبینم.

هنوز عاشقتان هستم!

+ نوشته شده در ساعت 23:36 به قلم خرمگس |

ای آدمیان!

خدای شما

مرد ابلهی است

کوتاه قد و چاق

با سری تاس و ریش هایی سپید

که حماقت به خوردتان میدهد

چگونه میپرستیدش؟

+ نوشته شده در ساعت 14:37 به قلم خرمگس |

عزیزانم!

گاو نباشید شاید که رستگار شدید!

+ نوشته شده در ساعت 19:43 به قلم خرمگس |

لاشخورها

بالهایتان را جمع کنید

در بهشت جا کم است!

گفتم جمع تر

چرا خشکتان زده؟

وحشت کردید؟

نترسید بهشت را برای شما آفریدم!

+ نوشته شده در ساعت 22:44 به قلم خرمگس |

ببینم کی اون پایین زنگ خطر و زده؟!

باز چه خبر شده؟

+ نوشته شده در ساعت 0:28 به قلم خرمگس |

مشورت کنید ببینم می توانید از بین خودتان به صورت دموکراتیک یک پیامبر انتخاب کنید؟

نگران معجزه اش نباشید بامن!

+ نوشته شده در ساعت 21:11 به قلم خرمگس |

ای آدمیان!

هیچ کدام این آدمها تا آخر خط همراهتان نخواهند بود.

هیچ کدامشان نمیتوانند.

هیچ کدامشان نمیخواهند.

چرا نمیفهمید؟

انتخاب با شماست!

+ نوشته شده در ساعت 13:6 به قلم خرمگس |

بیهوده امید مدارکه ادعیه ی تو سرنوشتی را که خدایان خواسته اند تغییر دهند!

+ نوشته شده در ساعت 18:28 به قلم خرمگس |

هم زندگی جرئت میخواهد و هم مرگ.

زیرا بودن خطر کردنی است و نبودن خطر کردنی دیگر!

+ نوشته شده در ساعت 21:34 به قلم خرمگس |

ای آدمیان!

افسوس که هرگز شاگردان خوبی نبودید برایم!

من به شما عشق آموختم. زندگی آموختم.

اما شما خیانت را یاد گرفتید! مرگ را باور کردید!

من به شما احساس دادم. اما شما دورش ریختید.

من به شما زیبایی دادم. لذت دادم. اما شما زندگی تان را متعفن کردید.

من به شما بهشت دادم. شما دنیا را برگزیدید!

من به شما از روحم دادم. افسوس که هرگز نفهمیدید.

چگونه ممکن است فراموشم کرده باشید؟!

+ نوشته شده در ساعت 1:13 به قلم خرمگس |

چشمانت را روی هم بگذار و لحظه ای بیندیش که پس از مرگت چه کسانی تو را به خاطر خواهند داشت؟!

غیر از من - خدای فراموش شده ات - کسی هست؟

+ نوشته شده در ساعت 11:58 به قلم خرمگس |

ابلیس پیشوای عاشقان است!

از ابلیس عاشق تر در جهان نمی شناسم. عشق به او اجازه نداد به درگاه غیر سجده کند حتی وقتی می دانست به قیمت از دست دادن معشوقش تمام خواهد شد!

و ابلیس رانده شد....

+ نوشته شده در ساعت 1:11 به قلم خرمگس |

ای آدمیان!

در بین شما حلاجی نیست که دوباره فریاد برآورد "اناالحق"؟

می خواهم یکبار دیگر ببینم که کسی از شما ازجان فریاد میزند "اناالحق".

چه لذتی داشت آن زمان که حلاج خود را به دار عاشقی آویخت. آنقدر که ذرات وجودش را با خونم آمیختم تا او را در آن لذت شریک کنم.

افسوس که شما نمی فهمید!

+ نوشته شده در ساعت 13:50 به قلم خرمگس |

ای آدمیان! کوره راهی که عمری به دنبالش بودید اینجاست. نمیبینید؟

دیگر پیامبری نمانده که برایتان بفرستم!

+ نوشته شده در ساعت 16:8 به قلم خرمگس |

ای آدمیان تنها به دانستن اینکه "چنین است" راضی باشید و سعی در دانستن اینکه "چرا چنین است" مکنید. زیرا اگر همه چیز را می توانستید دید دیگر لازم نبود مریم فرزندی بزاید.

+ نوشته شده در ساعت 12:40 به قلم خرمگس |